سلامی و کلامی
پالایش سه گانه سقراط:


در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ
 را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟
سقراط جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.
آشنای سقراط گفت : پالایش سه‌گانه؟
سقراط جواب داد : درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و...
سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی.
آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، برعکس...
سقراط گفت : پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است که مرحله پالایش سودمندی است .
آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، نه حقیقتا.
سقراط نتیجه‌گیری کرد: بسیارخوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مهر1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

يادش به خير مادرم!

 از پيش

در جهد بود دائم، تا پايه‌کَن کند

ديوار ِ اندُهي که، يقين داشت

در دل‌ام

مرگ‌اش به جای خالي‌اش احداث مي‌کند.

خنديد و

آن‌چنان که تو گفتي من نيستم مخاطب ِ او

گفت:

«ــ مي‌داني؟

اين جور وقت‌هاست

که مرگ، زلّه، در نهايت ِ نفرت

از پوچي‌ی ِ وظيفه‌ی شرم‌آورش

ملال

احساس مي‌کند!»

                                                                      شاملو

+ نوشته شده در  جمعه 2 خرداد1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق می آید
                                                           هزار ســــال پس از مرگ او گرش بوئی

اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

آرامگاه-عطار-و-کمال الملک-در-نیشابور-+-عکس

آن یکی دیوانه را  می تاختند          کودکانش سنگ می انداختند

در گریخت او زود در قصر عمید         بود او در صدر آن قصر مشید

دید در پیشش نشسته چند کس      باز می رانند از رویش مگس

بانگ بروی زد عمید از جایگاه            گفت ای مُدبر که داد اینجات راه؟

گفته بود از دیده من خون چکان        زآنکه سنگم می زدند این کودکان

آمدم کز کودکان بازم خری                خود تو صدباره زمن عاجز تری

چون تو را در پیش باید چند کس        تا زرویت باز می راند مگس

 مصیبت نامه عطار

۲۵ فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 فروردین1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

bastani

شعری که استاد باستانی پاریزی برای سنگ قبر خود سروده اند :

یک عمر شدیم محو تاریخ و سیَر...........وز جمله علل بازگرفتیم خبر

حق بود که علت العلل بود و دگر.........باقی همگی عوارض زودگذر

پاریزی اگر قصه بسیار شنفت.............یک قصه نگفت جز که صد قصه نهفت

شب آمد و قصه گو به آرامی خفت..... وآنکس که شنید، گفت: دیدی که چه گفت؟

یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 فروردین1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 فروردین1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟

که کشیدیم در این مرحله بس خواری ها

دل خوشی ها چو سرابم سوی خود برد و لیک

حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری ها

( زنده یاد استاد باستانی پاریزی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 فروردین1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را    

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

استاد باستانی پاریزی هم به تاریخ پیوست، اما او زنده تر از همیشه در رگ و خون تاریخ ایران جاری است، تاریخ ایران از او حیاتی دوباره یافت و با او به شکل و شیوه ای نو به جهان معرفی شدُ شاید اگر بواسطه ی این ویژگی او را در کنار بلعمی ها و بیهقی ها قرار دهیم کار گزافی نکرده ایم.

کرمان هم مدیون تر از همه جای ایران به باستانی است، او که به گفته ی خودش، هیچ کتاب، هیچ مقاله و هیچ سخنرانی اش خالی از یاد و نام کرمان نبود، او پدر معنوی همه ی کرمانی ها بود و اکنون کرمانی ها همه یتیم شده اند و حیف و صد حیف از این " در یتیم " .

هرچند تا ایران ایران است و کرمان، کرمان، باستانی پاریزی هم هست، چرا که او دلش به عشق ایران و کرمان زنده بود و طبق گفته ی رند شیراز:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

پنجم فروردین ۱۳۹۳ ـ علیرضا کاشانی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 فروردین1393ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

Bolbol 3.jpg

آخرین روزهای اسفند است

از سر شاخ این برهنه چنار

مرغکی با ترنمی بیدار می زند نغمه

نیست معلومم

آخرین شکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه های بهار ؟؟؟

" دکتر شفیعی کدکنی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت   توسط علیرضا کاشانی  | 

 

«در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر، فیلسوفی بود به هرات، او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی. و او را از جنس معالجات نادره[کمیاب] بسیار بود. وقتی به بازار کشتاران[کشتارگاه] برمی‌گذشت، قصابی گوسفندی را سلخ می‌کرد،[پوست می کند] و گاه‌گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید، در برابر او بقالی را گفت که «اگر وقتی این قصاب بمرد، پیش از آنکه او را به گور کنند مرا خبر کن!» بقال گفت: «سپاس دارم».

چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجة،[مرگ ناگهانی] بی‌هیچ علت و بیماری که کشید، و این بقال به تعزیت شد. خَلقی دیده جامه دریده، و جماعتی در حسرت او همی سوختند که جوان بود و فرزندان خُرد داشت.

پس آن بقال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل پس عصا برگرفت و بدان سرای شد، و چادر از روی مرده برداشت و نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی وی را گفت: «بسنده است.» پس علاج سکته آغاز کرد، و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد، سال‌ها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند، و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود».

چهارمقاله نظامی عروضی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت   توسط علیرضا کاشانی  |